الشيخ المنتظري
342
درسهايى از نهج البلاغه ( فارسي )
انسان وقتى اين گونه احاديث را مى بيند واقعاً وحشت مىكند ، و هرچه انسان سبك بارتر باشد و مال و مقامى نداشته باشد راحت تر است . البتّه وقتى مسئوليتى به دوش انسان آمد ديگر نمى تواند فرار كند ، بار سنگينى است بايد تحمّل كند و به وظايفش عمل كند . سيره عملى سلمان فارسى در مدائن مرحوم حاج ميرزا حبيب الله خوئى در شرح نهج البلاغه ( 1 ) داستانى را از سيّد نعمت الله جزائرى راجع به سلمان فارسى نقل مىكند ، مى گويد : سلمان ايرانى بوده و از صحابه پيغمبر ، او را به عنوان استاندار مدائن - مدائن همان تيسفون است كه پايتخت ايرانى ها بوده و كاخ انوشيروان هم آنجا بوده ، خيلى شهر بزرگى بوده اما الآن تقريباً خرابه شده است و قصبه اى بيش نيست - تعيين كرده بودند ، وقتى مردم شهر باخبر شدند كه استاندار مى خواهد وارد شهر شود ، مردم و در پيشاپيش آنها بزرگان شهر براى استقبال از سلمان آمدند ، اتفاقاً به حضرت سلمان برخورد كردند و گفتند : پيرمرد با امير ما كجا برخوردى ؟ چه موقعى وارد شهر مىشود ؟ سلمان فرمود : « و من اميركم ؟ » امير شما كيست ؟ « قالوا : الامير سلمان الفارسى صاحب رسول الله » گفتند : امير ما سلمان فارسى صحابى پيغمبراكرم ( صلى الله عليه وآله و سلم ) است ، ما آمده ايم به استقبالش ، « فقال : لا أعرف أميراً و أنا سلمان و لست بأمير » حضرت سلمان فرمود : من اميرى نمى شناسم اما سلمان من هستم و امير نيستم ، « فترجّلوا له و قادوا اليه المراكب و الجنائب فقال : انّ حماري هذا خير لي و اوفق » از اسبها پياده شدند و بهترين اسب را پيش كشيدند ، سلمان فرمود همين الاغ براى من مناسب تر است ; حضرت سلمان را به طرف مركزى كه انوشيروان حكومت مى كرد هدايت كردند ، سلمان فرمود : آنجا براى من مناسب نيست ، آمد در بازارى كه مركز تجمّع مردم بود ،
--> 1 - منهاج البراعة ، ج 3 ، ص 304